تبليغاتX
(سنگدون)
 

آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه‌ی آشفته‌ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه‌ی کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر


همه می‌دانند

همه می‌دانند
که من و تو از آن روزنه‌ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه‌ی بازی‌گر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می‌ترسند
همه می‌ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم


سخن از پیوند سست دو نام

و هم‌آغوشی در اوراق کهنه‌ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق‌های سوخته‌ی بوسه‌ی تو
و صمیمیت تن‌هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی‌ها در آب
سخن از زندگی نقره‌ای آوازی‌ست
که سحرگاهان فواره‌ی کوچک می‌خواند


ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف‌های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد


همه می‌دانند

همه می‌دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته‌ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم‌آگین گلی گم‌نام
و بقا را در یک لحظه‌ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند


سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره‌های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهُده می‌سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب‌ها ساخته‌اند


به چمن‌زار بیا

به چمن‌زار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس‌های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را


پرده‌ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم
از بلندی‌های برج سپید خود
به زمین می‌نگرند



|+| نوشته شده توسط سنگدون در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 12:42